و خدایی که در این نزدیکی است

تو همیشه هستی اما

این منم که از تو دورم

من بی خورشید چشمات

مثل ماه سوت و کورم

نمیخوام وقتی تو هستی

آدم آدمکا شم

چرا عادتم تو باشی

می خوام عاشق تو باشم

تازه فهمیدم به جز تو

حرف هیچکی خوندنی نیست

آدما میان و میرن

جز تو هیچکی موندنی نیست

منو از خودم رها کن

تا دوباره جون بگیرم

خسته ام از این عقل خسته

من می خوام جنون بگیرم

به نابودی کشوندیم تا بدونم

همه بود و نبود من تو بودی

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم

بدونم فرصت بودن تو بودی

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره تمومه

همینکه اول و آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

پریشون چه چیزا که نبودم

دیگه می خوام پریشون تو باشم

توئی که زندگیمو  آبرومو

باید هر لحظه مدیون تو باشم

فقط تو می تونی کاری کنی که

دلم از این همه حسرت جدا شه

به تنهائیت قسم تنهای تنهام

اگه دستم تو دست تو نباشه

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

خداوندا

مرا موهبت آن عطا کن

که همیشه گرفتار باشم

و در همه گرفتاری ها تو در کنارم باشی

بدین ترتیب اگر گرفتاری حتی یک لحظه مرا رها نکند

در همه اوقات تو را در کنار خود دارم

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

به قلب خویش بنگر

آنجا او سلطان تو مسکن دارد

و راه رسیدن به او راه عشق است!

به او نه به خویش عشق بورز !

همچون او اندیشه کن

خواست او را بخواه

و آنچنان که او فرمان می دهد عمل کن

نفس کوچک خود را رها کن

و در درگاه نیلوفرین او

کمال سرور را پیدا کن .

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

به او اعتماد کن

وقتی که تردید های تیره به تو هجوم می آورد

به او اعتماد کن

وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن

زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود

آیا راه سخت و نا هموار است؟

آن را به خدا بسپار

آیا می کاری و برداشت نمی کنی؟

آن را به خدا بسپار

اراده ی انسانی خود را به او واگذار

با تواضع گوش کن و خاموش باش

ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود

آن را به خدا بسپار

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی به نوک صخره رسید سرش را به سمت

 آسمان بلند کرد و فریاد زد: خدایا!!!  صدامو می شنوی؟منو می بینی؟آسمان پر

از ابر، برقی زد و غرید!ـ

چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هایت هستی و ما

 رو می بینی؟حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟ ناامید، خسته و از همه جا

بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا به او هدیه کرده

 بود از بین ببرد!

آن طرف تر، در فاصله ای نه چندان دور، فردی دیگر از صخره های کوه سر به

فلک کشیده بالا رفت و وقتی به نوک صخره ها رسید، سرش را به سمت آسمان

 بلند کرد و فریاد زد:

ـ خدایا!!!  صدامو می شنوی؟ منو می بینی؟

 آسمان پر از ابر، برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و

 گفت:

ـ می دانستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟

می خواهی همیشه به یادم باشی؟!!

و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که خدا به او هدیه داده بود،

ادامه دهد

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

محبوبم

اگر برای آن به سوی تو می آیم

که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی

بگذار که در آنجا بسوزم

و اگر برای آن به سوی تو می آیم

که لذت بهشت را به من بخشی

بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شوند

اما اگر برای خاطر تو به سویت می آیم

محبوبم مرا از خویش مران

متبرکم کن

تا در کنار زیبایی جاودانه ات

تا ابد لانه کنم

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

خداوندا

تو می دانی

که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و

از احساس سرشار است

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

قلب

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت .
دختر هابیل جوابش کرد و گفت : نه ، هرگز ؛ همسری ام را سزاوار نیستی ؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد .
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیدده گرفتی و فرمانش را .

به پدرت پشت کردی ، به پیمان و پیامش نیز .غرورت ، غرقت کرد .

دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها !
پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ،تا آن که بر کشتی سوار است .
من خدایم را لابه لای توفان یافتم ، در دل مرگ و سهمگینی سیل .
دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید .
در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان می شود .
آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود ، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست .
پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند ، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود .
من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش میکنم .
خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد .
دختر هابیل گفت : باری ، تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد .
شاید آن خدا که مجال سر کشی داد ، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد !
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید ، شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد ،
اما نام عصیان تو دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر . مجال آزمون و خطا این همه نیست .
پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن . به شاخه هایش . پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند .
پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد .

گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت .من این گونه به خدا رسیدم .
راه من اما راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است ،
راه تو مطمئن تر ، دختر هابیل !
پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و
سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید :
آیا همسریش را سزاوار بود
!

نوشته شده در پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |

 سالهای سال ، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ بدنیا به آمد . سیب ها هر کدام یک کلمه بود . کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ، خدا هم .

 

درخت اسم خدا را به هرکس که می رسید می بخشید . آدم همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی سیب می خوردند ، خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت .


درخت سیب زیادی پیر شده بود خسته بود . می خواست بمیرد ؛ اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا کرد و گفت : "همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم ؛ اسمی که طعم زندگی را یادآدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم "


خدا گفت : " عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن آخرین سیبت ، سهم کودکی است که هنوز دندانهایش جوانه نزده ، این آخرین هدیه را هم ببخش . صبر کن تا لبخندش را ببینی ."


و درخت یکسال دیگر هم زنده ماند . برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین سیب را از شاخه چید ، خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .

نوشته شده در پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط نازنین جوادیان نظرات () |


Design By : Night Skin